تبليغاتX
مترسک فیلسوف - به ياد جواد شجاعي...انسان
به ياد جواد شجاعي...انسان
۱۷۳-باخودكاري كه دزديده ام٬ روي كتابي كه از كتابخانه ي عمومي امانت گرفته ام٬ با دستهايي كه شبيه دستهاي مرديست(پدر صدايش ميكردم) براي زندگي نكبتي كه بعد از آخرين خودكشي٬ ديگر از آن من نيست...مينويسم! "من" مينويسد. يك من دزديده شده(از "ما" دزديدمش) از همه ي دوپاهاي اطراف٬ از خدا٬ زمين...ما همه دزديم بهارنارنج!تنهايي عريانترين عرصه ي مسروقه مان است...نخواهي فهميد

۱۷۴-امشب حرفهايي ميزنم كه نشانه ي اوج تخيل "من" است. يك "من" متوهم تنها. آهاي عوضي هاي دنيا! با هر زبان كه عشقبازي ميكنيد. با هر زبان كه لالايي ميخوانيد. مرا به لال بودنم ببخشيد..لالهاي دنيا به يك زبان لالند. كرهاي دنيا به يك زبان كرند. ديوانه هاي دنيا با يك زبان ديوانگي ميكنند. كدام زبان؟ زبان بي مترجم مترسكها...زبان پيرزن ديوانه ي ميدان فرمانداري جيرفت:"بريد گم شيد مسخره ها!"

۱۷۵-كسي را كم دارم.(آنقدر پرم كه ديگر توان افزوده شدن نيست) ظرف كوچكي هستم(ميدانم) با همه ي پر بودن٬ كسي را كم دارم. كسي؟ چيزي! كه مرا بردارد. نگاه كند٬ بفهمد٬ در آغوش بگيرد٬باهمه ي نفرت٬ باهمه ي عشق(نميدانمش):در چاه توالت خالي كند. و من با كثافت و گه يكي شوم.توالت عمومي پارك شهر. خلوتگاه دوم٬ سمت چپ!همانجا كه نوشته ام:"كاش ميشد موند...از تميزي بيرون بدم مياد...اينجا ميشه نفس كشيد"

۱۷۶-دو كيلو گلابي خريدم. كه از طبقه ي پنجم خوابگاه...نشسته ام كنار پنجره.پيرمرد همسايه٬ نگران چشمهاي دريده ي پسر جوانيست كه زن عصابدستش را ديد ميزند.پيرزن٬ با غيرت مردش٬ در اوج شكوه ديده شدن٬ با عصايش بازي ميكند.گلابيها را پرت ميكنم پايين :بخوريد آدمها٬ اينها"ي" هاي گلابي اند...گلاب از آن ديوانگان....بخوريد "ي" ها را! پريسا٬ بهار نارنج٬آرزو... "گل" گلابي بدون "ي"٬براي همه ي روزهايي كه دوستتان داشتم....و "آب" مانده است؟...به صورتم ميپاشم و بيدار ميشوم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب