مترسک فیلسوف: فقط بذار تو بغلت٬ یه دل سیر گریه کنم.......... مگه من چیکار کرده بودم که کلبه ی کوچیکمو رو سرم خراب کردن؟!!!!!!!!!!!!!
( دنیای خوشگلیه...
( دنیای خوشگلیه......
(دنیای مسخره ایه...)
۲۲۴- سارا باقری!...رفتیم کافی شاپ.کافی گلاسه سفارش دادی. بلد نبودم بخورم.گفتم:دلستر...اونم خوردی.چه شکموی خوشگلی!...خیابون پورسینا٬ سیگار میکشیدی...با تیرکمون...با یه چشم بسته(یعنی سارا چشمک میزنه؟)...نشونه گرفتی...و تنها عقاب آسمون مزرعه...شاعر قاتل!...پریسا پرهاشو برد.واسه بالش شب زفاف.فیفی گوشت و خون میخواست. با پیک فرستادم جردن(نوش جون ملوسک...واقعا سگ گرگ عجیبیه) زن همسایه مون با پاهاش فرار کرد( نیمه شب. مخلوط عصاره ی پای عقاب و سفیده ی تخم کرکس...آروم رنگش کن.طوری که سرخیش مشخص نشه:۲۰۶مان ۲۰۶ سال مکانیک نبیند.آمین! بترکه چشم حسود.ایشالا...) عقاب من...عقاب بیچاره ی من٬ از ترس...خراب کرده بود.رید به دنیاتون.جوهر موندگاریه.باهاش نوشتم:"دیشب یه بسته تیغ خریدم.نشد...باید ریشمو بزنم.شاید امشب..."
۲۲۱- جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون..."سیگارمو کجا قایم کردی؟" جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...
۲۲۲- پریسا فریاد میکشید:"از هر نوع یه دونه" انبار خونشون پره از سیبهای بزرگ و کوچیک٬ سرخ و سبز. دیشب زنگ زد:" بیا خونمون. کلکسیونم تکمیل شد. سیگار و قهوه یادت نره! " پسر عمو رجبش یه سیب بزرگ از ژاپن فرستاده بود. "بخور مترسک! شروع کن. باید همشون رو بخوری. به احترام مامان بزرگ حوا! تو پسری! مردی! نری! مذکری!...بخورشون! " واسه خاطر یه سیب ممنوعه٬ باید سیصد و پنجاه کیلو سیب بخورم؟...چقدر دلم گلابی میخواد٬ گلابی گندیده...عق زدم...بالا آوردم...یه دنیا آدم...یه عالمه مو٬ سینه٬ باسن٬ مانتو٬ ماتیک٬ کرم٬ روسری...یه عالمه پریسا...زن!
۲۱۸-خیلی وقت قبل.گمونم سیزده سال پیش.جیرفت برف اومد( واسه اولین و شاید آخرین بار) پسر خاله مجیدم یه آدم برفی ساخت و گذاشت توی فریزر.باهاش حرف میزد. امروز ظهر: دختر خاله مینا زنگ زد:" سلام پسر خاله مترسک! برق جیرفت و کرمون قطع شده...دو روز و نصفه که اینجا خاموشیه.کلی گوشت و خوراکی فاسد شده...وای٬ یادم رفت بگم!مجید نیست. یعنی گمشده...مامانم گفت ازت بپرسم٬ نیومده پیش تو؟...
۲۱۵-رابرت خره٬ هر گاه کلمه ی منحوس ویسکی را میبیند٬ مست میشود(حتی با دیدن بطری خالی ویسکی..." او از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ مترسک فیلسوف است. آهای رابرت! میدانم حسابی مست شده ای و اگر یکبار دیگر بنویسم "ویسکی" مست تر میشوی و بالا میآوری...کافیست سه بار دیگر بنویسم ویسکی٬ تا رابرت خره در اوج مستی بمیرد و حرام شود.با هم فریاد میزنیم:ویسکی.ویس..کی. بمیر رابرت کافر! و.ی.س.ک.ی. اینهمه نوشته اند:زندگی.عشق.دیوانگی.اما تو...(نگران رابرت نباش! خیلی بیسواده.فکر میکنه ویسکی رو با ص مینویسن:ویصکی(گمونم٬ یه خورده مست شد...
۲۱۲- ماهی کوچولو به خودش میگفت:"وای! اینجه که تاریکه! کسی نمیبینه...پر از آبه...کسی که نمیفهمه" زیرزیرکی خندید و با خیال راحت...ببخشید:شاشید...ماهی کوچولو شاشید! شاشید...تا اینکه آقای کوسه با عصبانیت داد کشید:"کی اینجا خرابکاری کرده...اه..اه..چه بوی بدییییییییییییییییییی...و ماهی کوچولو رو خورد "...درسته دوستان...همیشه گندش در میاد...
۲۱۳-کی رو بکشم.آقای غیرت یه گلوله داشت و با خودش میگفت:"کی رو بکشم؟...خودم؟! اون زنیکه ی هرزه..؟!...یا مرتیکه ی عوضی بیشرف...رو؟!... کی رو بکشم؟"...همسایه ها صدای گلوله را شنیدند.چیزی شبیه:"ترق"...آقای غیرت میگفت:"آخیش! بالاخره کشتمش..."
۲۱۰-زل زده بود به حوض.یه هزار تومنی سبز...روی فواره...خیس خیس...بالا میرفت و پایین میومد.میخواست برسه به آسمون.عینهو فوراره...مامور پارک که فواره رو خاموش کرد٬پاچه هاشو بالا کشید و رفت وسط حوض.روی سوراخ لوله ی فواره٬یه هزاری خیس...برش داشت.گوشه نداشت!! گوشه ی گمشده٬ هزاری نداشت٬ یا هزاریه گوشه نداشت؟مامور پارک داد کشید:"بیا بیرون احمق! جوونا سر کارت گذاشتن"
۲۰۶-نمیشه مثل سابق تکیه کرد به پژو ۲۰۶ های قرمز و عکس گرفت. دزدگیرهای مسخره! دزدگیرهای پست مدرن مسخره! به خدا من دزد نیستم... فقط میخواستم عکس بگیرم. آره! مرض دارم...با همین چاقو پنج تا ۲۰۶ قرمز رو خط خطی کردم...لعنت به همشون!
۲۰۷-روزی یه بسته سیگار میکشم.فکر کنم به زودی سرطان ریه بگیرم و تیک ـ تاک!... فاتحه!... بهتر از مردن در راه عشق توست٬ معشوقه ی لجن من! معشوقه ی بی وفای گه! معشوقه ی هرزه ی من! عزیزم! آخ که چقدر لبریز تو ام...اولین سیگار رو به عشق تو روشن کردم. وینستون عقابی.کویر کرمان.نیمه شب...آسمان پر ستاره ی کویر...
۲۰۸- سه تا شش بار و شش تا سه بار٬ پشت سر هم بالا آوردم. مادرم سرطان سینه داشت. "مامان! خیلی سینه هاتو گاز میگرفتم؟ "
۲۰۲-اولین بار کی عاشق شدم؟...سه سالم بود.عاشق عروسک دختر همسایه مون....عروسی کرد و رفت زاهدان. یک از دختر همسایه مون بپرسه:"عروسکت کجاست؟ با خودت بردیش زاهدان؟...همون که بهش میگفتی ستاره...خیلی بهش بر میخورد.طفلکی! اسم واقعیش پریسا بود...دست چپش شل بود. نکنه گمش کردی؟!..."
۲۰۳- میلیاردها مدل. نقاش نشسته است٬ کمی آنطرفتر. هر کی یه شکل ایستاده.میلیاردها فیگور.نقاش میکشد. "مترسک ایستاده است". پشت به نقاش. کسی چه میدونه! شاید گریه میکنه... یا میخنده؟ شاید داره یه طرح از نقاش میکشه؟ اون یه آینه جیبی قرمز داره...نکنه داره بالا میاره؟...به درک!!! بخندید:...هه هه هه هه ... باید خمیازه بکشم.چرا؟ نمیتونم یه جا بمونم.میخوام فرار کنم...کی پایه است؟
آقای "صندلی اتوبوس" عاشق خانوم "نیمکت پارک"....آقای "چهارپایه" عاشق خانوم " صندلی آرایشگاه"....
آقای"صندلی آقای رییس" به یک نقطه ی دوردست مینگریست.خورشید غروب میکرد و باران نم نم میبارید...((مزخرف بود؟ مهم نیست...))
۱۹۷-آقای رییس جمهور! به تونی بلر بگو کت و شلوارها را برگرداند(بر تن ملوانانشان پوشاندیم)آقای رییس جمهور! به مادرم گفته ام٬ روی قبرم بنویسند:"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" آقای رییس جمهور!..."بشین کنار مترسک٬ گور بابای جرج بوش(عمو جرجی)...گریه میکنیم.راه میریم.داد میزنیم...منو ببوس آقای رییس جمهور.دلم گرفته..."ببخشید! دود سیگار اذیتتون میکنه؟
۱۹۸-قاطی کردم.خب یکی بیاد منو ببره تیمارستان...هر کی بیاد جلو گازش میگیرم...یه خورده سیانور بفرستید خوابگاه...خدا؟ اون میتونه بیاد....هنوز دوستش دارم.
۱۹۱-دیشب خواب آقا محمد خان قاجار رو دیدم...وسط یه عالمه حوری.
۱۹۲-عید رفتم بندرعباس. چند تا ماهیگیر گدایی میکردن."خلیج عربی لجن.خلیج عربی عوضی.خلیج گه.خلیج تا ابد عربی.خلیج مسخره" جسد یه ماهیگیر روی امواج(نه! ماهیگیر نبود...یه پسره شنا میکرد.میخواست بره دبی؟ نه! میرفت تنب بزرگ...
۱۹۳- این پسره که منو نشون میده و میگه:"این پسره کیه؟"٬ کیه عوضی؟به کدوم ما خیانت کردی؟ من یا اون؟
۱۹۴- اسهال شدم.بس که شله زرد نذری خوردم. مخم گوزیده...ولی هنوز معتقدم:"با دیازپام ۱۰ میلی نمیشه خودکشی کرد.این خودکشی لعنتی هم شده کلاس روشنفکری.خدایا! به دادم نرسی...مامانم مامان بزرگمو حامله است.بابای لعنتی! دیگه حق نداری با مامانم سکس کنی! اصلا واسه چی؟ چرا؟ شلوارتو بکش بالا ! باتوام! آهای روزگار! شلوارتو بکش بالا(راستی چرا همه فکر میکنن میفهمن؟) میو میو میو میو...یکی اینورا یه ماده سگ ندیده؟
۱۹۵- دوست دارم مارادونا واسم فاتحه بخونه. از همتون متنفرم.فقط مارادونا.باید بدونم یه آرژانتینی چطور حمد و توحید میخونه...هان؟
این وبلاگ تعطیل است...
۱۸۷-آقای پستچی! منو اشتباهی آوردی دنیا.مگه پشت بسته رو نخوندی؟ آهای٬ با تو ام! منو اشتباهی آوردی دنیا...زبون اینها رو نمیفهمم! آهان! زودتر میگفتی...پستخونه ای که پستچی اش بیسواد است و زمینی که آدمهایش خیلی خیلی باسوادند...هه هه هه!
۱۸۸- بچه که بودم٬ چتر کهنه ی پدر بزرگ را میدزدیدم و خیابان اصلی شهر شده بود بازار درامدم:"چتر! چتر اجاره میدیم..." بارون که شدید میشد٬ بیچاره هایی که غافلگیر شده بودند٬ خودشان را زیر چتر میکشیدند و مقصد را میگفتند و میرساندمشان...خیس خیس:"بزرگ که شدم٬ بزرگترین کارخانه ی چتر سازی جهان را..." خشکسالی رویاهایم را خراب کرد.پدربزرگ مرد.چتر را دزدیدند.
۱۸۵-کسی از ظلم نمیگه. همه میگویند:"کسی از ظلم نمیگه"...مترسک فیلسوف معتقده:" چرا همه میگویند: کسی از ظلم نمیگه و کسی از ظلم نمیگه؟" مترسک میخواد به اینهمه تناقض بخنده. از کنار کافه گودو رد شدم.دختره به پسره میگفت:"آرش! چرا کسی از ظلم نمیگه؟" پسره که زل زده بود به سینه های دختره٬ گفت:"هان؟ چی؟...هااااااان!"
خدایا! کمکم کن...در دنیایی که فقط فئودر داستایفسکی نابغه نیست! دنیای ادا و اطوار. دنیای... این روزها آرزوی مرگ میکنم! کمکم کن...
آموختن(چی گفتم!!) به مسعود ده نمکی (اوسا) اهدا میشود. گور بابای جایزه های بیخاصیت داورهای نا داور جشنواره ی بی جشن واره ی فجر.! گفت:"مسعود ده نمکی یک امل متحجر..." اون نابغه است. چشم حسود کور(نمیتونید ببینید؟): مترسک فیلسوف جواب داد!!.......این جایزه هر۴۷۴۱۵۶۵۲۵۵ سال٬با داوری ۱۰۰۰ مترسک فیلسوف...چی شد؟
۱۸۳- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...
۱۸۱- مترسک خواهم ماند. پريسا آدم است. بهارنارنج: شيطان. حمید خداست. خداي لعنتي شورشگر ديوانه. لعنتي آشغال. نابغه ي بيشعوري كه زمين و زمان را به فحش گرفته و... حميد تنها بود. خدا تنها بود.(( دوستش دارم.اونقدر بالاست كه حالمو بهم ميزنه. آهاي حميد لجن! بيا پايين٬ كنار من و پريسا و بهار نارنج. بيا با هم گريه كنيم. بخون" يه حاجي بود يه گربه داشت٬ گربه شو خيلي دوست ميداشت..." بيا پايين كثافت گه...بيا تو بغل مترسك به ريش آدم و شيطون بخنديم( ميتوني تو بغلم گريه كني) بخاطر قله ۵۹ثانيه نفهم! يك ثانيه بمير...متولد شو حميد(خودم ميشم مامانت)
۱۷۸-گمونم عاشق فیفی شدم. اسمشو خودم انتخاب کردم.(آخه هنوز باهاش حرف نزدم) پژو۲۰۶قرمز داره. مانتوی خفاشی مشکی میپوشه. رژ قرمز میزنه. موهاش شرابیه.کفش پاشنه بلند زرد داره٬ با شلوار جین کوتاه(روسری قرمز)...همین فرداست که برم خواستگاری.تقی هم عاشقشه.تقی؟ یه غول مهربونه.با اون انگشتهای کلفتش٬ ریزترین مسائل ریاضی رو حل میکنه. ترم ۶ ریاضیه.(بالای ۱۰۰ کیلو داره..به جون خودم)
۱۷۹- جمکران. ساعت۳:۳۰.بامداد. یه روحانی(آخوند)جوون٬ کنار همسر(نامزد٬یا...) نقابدارش نشسته بود و عاشقونه حرف میزد. نمیدونم چرا یاد فیلم تایتانیک افتادم! کاش یه دوربین فیلمبرداری...از عشق نمیشه فیلم گرفت...مگه نه؟
۱۷۴-امشب حرفهايي ميزنم كه نشانه ي اوج تخيل "من" است. يك "من" متوهم تنها. آهاي عوضي هاي دنيا! با هر زبان كه عشقبازي ميكنيد. با هر زبان كه لالايي ميخوانيد. مرا به لال بودنم ببخشيد..لالهاي دنيا به يك زبان لالند. كرهاي دنيا به يك زبان كرند. ديوانه هاي دنيا با يك زبان ديوانگي ميكنند. كدام زبان؟ زبان بي مترجم مترسكها...زبان پيرزن ديوانه ي ميدان فرمانداري جيرفت:"بريد گم شيد مسخره ها!"
۱۷۵-كسي را كم دارم.(آنقدر پرم كه ديگر توان افزوده شدن نيست) ظرف كوچكي هستم(ميدانم) با همه ي پر بودن٬ كسي را كم دارم. كسي؟ چيزي! كه مرا بردارد. نگاه كند٬ بفهمد٬ در آغوش بگيرد٬باهمه ي نفرت٬ باهمه ي عشق(نميدانمش):در چاه توالت خالي كند. و من با كثافت و گه يكي شوم.توالت عمومي پارك شهر. خلوتگاه دوم٬ سمت چپ!همانجا كه نوشته ام:"كاش ميشد موند...از تميزي بيرون بدم مياد...اينجا ميشه نفس كشيد"
۱۷۶-دو كيلو گلابي خريدم. كه از طبقه ي پنجم خوابگاه...نشسته ام كنار پنجره.پيرمرد همسايه٬ نگران چشمهاي دريده ي پسر جوانيست كه زن عصابدستش را ديد ميزند.پيرزن٬ با غيرت مردش٬ در اوج شكوه ديده شدن٬ با عصايش بازي ميكند.گلابيها را پرت ميكنم پايين :بخوريد آدمها٬ اينها"ي" هاي گلابي اند...گلاب از آن ديوانگان....بخوريد "ي" ها را! پريسا٬ بهار نارنج٬آرزو... "گل" گلابي بدون "ي"٬براي همه ي روزهايي كه دوستتان داشتم....و "آب" مانده است؟...به صورتم ميپاشم و بيدار ميشوم.
۱۷۱-"تو رو خدا امیر! خیلی رذلی...قرار بود با هم حرف بزنیم.ولم کن امیر...ولم کن کثافت...نه امیر!...هر دفعه همین حرفو میزنی..." هر دفعه همین حرف را میزنی(میگویی)
۱۷۲-بارها گفته ام:"کز کردن در قفس(تنها) بهتر از پرواز کردن کنار کرکس است"...نمیدونم چرا این کبوتر بی چشم و روی همسایه٬یه جوری میگه:"بغ بغ بقو...بقو بغ بقو...بغوووووو"...یعنی میگید عاشقمه؟
۱۶۸- گفت:"تصاوير سونوگرافي نشون داده كه شما دو قلو حامله ايد" خانم دكتر ادامه داد:"متاسفانه..." قلبم فروريخت..."متاسفانه يكي از بچه ها...يعني بايد سقط بشه" دكتر ادامه داد:"يعني اگه بدنيا بياد٬ براي سلامتي شما و..." بچه ها را سقط كردم. دوقلوهاي بهم چسپيده ي زيبايم را...شوهرم گريه كرد. (آخه يكيشون پسر بود. اون كه بايد سقط ميشد)...سقط كردم.ميفهمي؟(ساعت:۱۰:۳۰ كلاس تنظيم خانواده )
۱۶۹- " چرا ماما ها زن هستند؟" از مامانم پرسيدم. گفت:"اين سئوالا رو توي دانشگاه بهتون ياد دادن؟"......."ميدوني ننه! وقتي مامان بزرگ حوا! ميخواست بچه شو بدنيا بياره٬ غير از بابابزرگ آدم كه كس ديگه اي نبود! پس اولين ماماي دنيا٬ يه آقاست...يعني پدر علم مامايي!!" مادرم گفت:" خدا را شكر هنوز به مامان بزرگ حوا و بابابزرگ آدم اعتقاد داري. اين خواهر بيشعورت٬ دو كلاس درس خونده٬ همه جا جار ميزنه:"نسل ما از ميمونه"...زير سر اين معلم...!! بي پدر بچه مو از راه بدر كرد...آخه دارويني هم شد فاميل؟ "...
۱۶۵-در بیست و سه سالگی تنها یک آرزو داشت:"پیانو" چهل و سه سال بعد٬ بزرگترین پیانست قرن٬ تنها یک آرزو داشت:"بیست و سه سالگی" هشتاد و سه ساله که شد٬ با دستهای لرزان و چشمهای ضعیف٬ تنها یک آرزو داشت:"پیانو" در وصیتنامه اش نوشته بود:"همه ی زندگیم را بی هیچ آرزویی زیستم"...در آخرین نفس٬ تنها یک آرزو داشت:"کاش کسی نفهمد٬ با آرزوهایم زتدگی کردم(زنده بودم)...کاش! "
۱۶۶- حالم از خیلیها بهم میخوره. اصلا از خیلیها متنفرم. جمله ی ژان پل سارتر رو نوشتم توی دفترم:"جهنم یعنی دیگران" جهنم یعنی...قلب مترسک شکست.......به آینده امیدوارم٬ آینده ای بدون خیلیها....
۱۶۲- آقای پلیس٬ در چهار راهی خلوت٬ باید میماند و چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. خبر از ماشین و عابر پیاده نبود. و پلیس چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. سرمای سختی بود. پلیس میلرزید و چراغ را... فردا صبح٬ جسد آقای پلیس٬ کنار چراغ راهنما و سر و صدای ماشینها! هیاهوی عابران:"پژو۲۰۶ صندقدار دیگه چه صیغه ایه؟"...چراغ قرمز بود
۱۶۳-خدایی! این رونالدینیو نابغه است؟ یا اعجوبه٬ رقاص٬ فوتبالیست؟ علی دایی چی؟ اعجوبه٬ رقاص...اون پسره که کراک میکشه و بدنش کرم زده چی؟ اون پسره که رتبه ی ۲۶ کنکوره؟ اون پسره که اون آقاهه بهش گفت:"انگل!!"
۱۶۰-پسر موسیقیدان گفت:"وقتی لودویگ وان بتهوون ویولن تمرین میکرد٬ یه عنکبوت٬ هر جا که بود٬میخکوب میشد و زل میزد به اعجوبه ی موسیقی. روزی که مادر لودویگ٬اتاق بهم ریخته اش را تمییز میکرد٬ خانه ی عنکبوت هنر دوست ویران شد و..." عنکبوت قصه ی موسیقیدان٬با مگس خانه ی داستایفسکی(که داستان نویس بزرگ دنیا با صدای ویزویزش "جنایت و مکافات" را نوشت)ازدواج کرد و...سالهاست توی پیانوی قدیمی بتهوون یه عنکبوت آلمانی و همسر مگسش(روسی) زندگی میکنند و برای حشراتی که مسئله و دغدغه شان خودکشی است٬ تار میبافند. تا بعد از لبریز شدن از "جنایت و مکافات"٬ با شکوه عجیب "سمفونی۵"٬ خودشان را دار بزنند...او گیاهخوار شده است.کتابهای فلسفی میخورد.صبح.ظهر.شب.
